X
تبلیغات
رایتل

تقدیم به شهدای سبز ایرانزمین

بابایی یادت می آد قصه می گفتی قدیما

حالا اینبار من می خوام قصه بگم برا شما

قصه من، قصه پرچم شدنه

قصه پر نزدن، قصه پرپر زدنه

تو نبودی اما

سبز بودم بابا

مثل روزهایی که بودی با ما

سبز بودم بابا

به امیدی که جهان سبز شود

که بهار آید و گل روید باز

که زمستان برود

سبز بودم بابا

پر فریاد "سکوت"

بی گناه و معصوم

سبز بودم بابا

به امید ملکوت

ولی انگار سیاهی ز سکوتم ترسید

دست برد سوی سلاح، ماشه اش  را بکشید

غرشی کرد تفنگ و صدایی پیچید

از دل سرد هوا، سرب داغی برسید

حنجرم را بشکافت

در دل سینه من، به سکوتم ره یافت

سبز بودم بابا

سرخ گشتم ناگاه

لرزش بام خدا را دیدی؟

دیدی بابا دیدی؟

دیدی فواره خونم چقدر بالا بود؟

دیدی فریاد سکوتم به کجاها ره برد؟

سرخ گشتم بابا

شدم همرنگ غروب

و بخفتم آرام بسر خاک وطن.

کاش بودی بابا

کاش بودی با ما

ای کاش می دیدی

که چطور یکدفعه آرام شدم

نه هیاهو نه شلوغی نه قیام

فارغ ازغصه ایام شدم

کاش بودی بابا

تا ببینی که چسان پرچم ایران شدم

سبز و سرخ را بهم آمیخت تنم

و سفید آمده بینش کفنم

شیر یل در دل خورشید جهانتاب منم

تا بدانند همه پرچم پاک وطنم

آره بابا مثل تو شهید این خاک شدم

آره بابا آره من یه پرچم پاک شدم

کاش بودی بابا

کاش بودی باما

...

 ایمان فخار

لطف فرموده نظرات خود را در وبلاگ اصلی شاعر و یا بالاترینمرقوم فرمائید