X
تبلیغات
رایتل

بزهکاری

بعد از آنکه ستون ایل شکست 
کوچ کردیم به کوچه ی بن بست
چونکه بابا ز صید بازنگشت 
قایق زندگی ما بر گشت
غرق دریای غصه ها گشتیم 
وقتی در جوی شهر رها گشتیم


مادرم که زمانی بود عزیز 
نام خود را نهاده بود کنیز
آنقدر خاک تیره فام گرفت
تا که بر کلفتی مقام گرفت
شب که می شد غزاله گریان بود 
خواهر پنج ساله، گریان بود 
بغض می کرد کنار پله ی در
که چرا پس نمی رسد مادر
تا غزاله به گریه می خوابید
مادرم را ز دور می شد دید
مادری با دو نان در دستش
که غم آن دو نان بشکستش
مادری دلشکسته از تقدیر
مادری با غم دو طفل صغیر
مادری که همیشه تنها بود 
یک تنه  جانشین بابا بود
خواهرم را به خواب می بوسید
دست و پا را پماد می مالید
یاد بابا بخیر را می گفت
(باز گشنه) ز خستگی می خفت
می شد از سرفه های او فهمید
مادرم خواب «سل گرفتن» دید
شبی آمد و گفت با خنده
نوبت اعتناست بر بنده
به وضو رفت و با نماز آمد
با دعایی جدید باز آمد
عکس بابا را مادرم برداشت
نیمه شب روی سینه اش بگذاشت
دیدم آنشب که شهر غوغا شد
سینه اش تا ابد مداوا شد
بس که او خاک خانه ها را خورد
عاقبت زیر عکس بابا مرد
تب خواهر دوباره بالا رفت
خواهرم هم پی مداوا رفت
آنقدر گریه کرد و مادر گفت 
تا که او هم کنار مادر خفت
مانده اکنون ز خانواده ی ما
نوجوانی خموده و تنها
با توام ای خدای بی همتا 
ایکه هستی تو عادل و یکتا
آنچه از عدل در نهاد من است 
حکم تبعیض در نژاد من است
باز شکر ای خدا تو پیش منی 
تو که یک دانه قوم و خویش منی 
مانده ام لخت و گشنه و بیکار
مانده ام روی دست تو انگار
من خدایا گدا نمی گردم 
آدمی  بی نوا نمی گردم
بعد ازین شغل من بزهکاری ست
تو خودت شاهدی که اجباری ست