X
تبلیغات
رایتل

یار اشرار

نموده با دو چشم سبز اوباش
درونم اغتشاشاتی فروپاش؟

دو ابروی کمان با تیر مژگان
زده آتش دکان دین و ایمان

شکایت دارم از لبهایی غنچه
که جای بوسه ام داده شکنجه

حکایت دارد آن شورش کننده
که در جان و دلم آتش فکنده

به فرهنگش تهاجمهای رنگی
لباسش سبز و کوتاه و فرنگی

به روی سر بمالد روغن و ژل
به مچ مچ بند سبز(رنگ اراذل)!

چو روپوش تنش را یاد آرم
ازآن کوتاه تنگ فریاد آرم

چه گویم از عذاب کینه ی او
دونرم کودتاگر سینه ی او

شبی با انتشار عشوه و ناز
نمود تشویش اذهان مرا باز

چو آن آشوبگر افشاند گیسو
عیان شد عمر من را بسته بر مو!

چنان با اخم و فتنه می زند مشت
که دیگر جنگ سردیش مرا کشت!

اگر فتنه نبود پس قهر او چیست؟
چرا او قهره پس قلب خودم نیست؟

بفکرش کودتا یا انقلاب است
که قلبم منقلب فکرم خراب است

خودش روزی به من گفت با هم هستیم
چقدر اصرار داشت با هم نترسیم

چرا پس عشق من از یاد برده
خدایا، بر سرش باتوم خورده؟؟

خداوندا کسی چیزی نگفته
شبی اطراف کهریزک نخفته؟

مرا چون شیخ شهر ازخود براند
زمام عقل من از سر پراند

اگر شیخ است چرا پس فرق کرده
مرا انگشت نمای خلق کرده

خدایا لطف کن این شیخ بردار
به جایش سیدِ خندان نگه دار

عطا کن سیدی که گفتمانیست
که وقت گفتگو های نهانیست

شده وقتش بفهمد که عزیز است
بداند جای او در«چیز، چیز است»‼

نفس هایم که قطعا بی شمارند
بفهمد در هوایش بی قرارند

و الا قهر او با من چنین است
که من دربندم و او دراوین است

دگر از قهرآن نیروی خودسر
نخواهم گفت بجز الله و اکبر

خداوندا خودت آن یار اشرار
که شالش مخملین و سبز گلدار

و کرده کودتا در ملک فخار
سلامت دار و پابرجا نگه دار