X
تبلیغات
رایتل

خطر اصلی (طنز)

پسری گفت پدر را چه کنم ای پدر از درد خماری که شدم عاشق یاری، قد رعنای نگاری که چو او نیست غزالی، و پری چهره ای عالی که ندیدی به خیالی، و نجویی به محالی و نگویی به مثالی؛ ولی افسوس به حالم که نیاید به کنارم و نباشد به خیالش که نمانده است قرارم مگر از عهده بر آیم که ز شرطش به در آیم و به نامش بنمایم همه ی مال و منالم، خانه و باغ شمالم و هر آن چیز که دارم، و هر آن چیز که کارم، همه ی دار و ندارم. و من اکنون نگرانم، و در این فکر و گمانم چو رسد روز خزانم و گذشت عمر جوانم ندهد هیچ امانم که دگر بار گرانم، و دگر هیچ ندارم نه پشیزی نه توانی، نه زمینی، نه زمانی، نه مقامی، نه دکانی، نه کیانی نه قرانی. تو که پیر و رهنمایی، و به هر دو آشنایی؛ تو که هم عاشقی دیدی و اسیری بکشیدی و هم مفلسی و درد فقیری بکشیدی تو بگو درد خطرناک کدام است؛ جوانی و جدایی. و یا پیری و درماندگی و فقر و گدایی. و پدر گفت جوان را



پسرم کاش نیاید به سرت که بپیچد به برت و زند حلقه به دور کمرت؛ و نماید ز میانه دمرت؛ و کشد شعله میان جگرت. و شود تیره جهان در نظرت. و در آید پدرت؛ که فشارت شده وارد وسط شرکت واحد وسط شهر و درست در وسط تیک ترافیک. که در آن وضع  رمانتیک و در آن لحظه تاریک و اجداد تو آیند به نزدیک و فشارت به مفاصل و تو گردی ز خود و قافیه و قافله غافل بتوانی که ببینی و بدانی که نباشد خطری به حد ادرار جهان را

(مشق طنز خطر اصلی در قالب بحرطویل )