X
تبلیغات
رایتل

تصور کن که من باشی

نمی گویم که ای دادار

کمی از بار من بردار
فقط یک آن می گویم
خودت را جای من بگذار

تصور کن که من باشی!
نه اینکه مرد و زن باشی
تقبل کن که از جنسی
به نام هم وطن باشی

مجسم کن که غم باشد
همین اندازه هم باشد
همین حدی که هست اکنون
تجسم کن ستم باشد

و هر دم نیز  عالی تر
دو چشم تو سئوالی تر
دو تا دست تهی بینند
که می گردند خالی تر

چو خواهد طفل تو چیزی
نه پا باشد که بگریزی
نه دستی که بدست آری
تجسم کن ، عرق ریزی

که از شرم تو آموزد
نباید بر پدر رو زد
پدر قولی ست مردانه
که لابد می توان تو زد

و تو مردی کهنسالی
که هر دو دست او خالی
همان مردی که یعنی من
که مرگش هست خوشحالی

شبیه من اگر گردی
دچار درد سر گردی
نه نا داری که من مانی
نه روی آن که برگردی