خواب دیدم که خدای نیکی
بی شریکیست درین نزدیکی
آنچنان که «قل هو الله احد»
و سزاوار به «الله صمد»
«لم یلد» شاهی که «لم یولد» بود
بی همانندی «له کفوا احد»
من نام کوچک یک دار قالی ام
امید مانده از یک خشکسالی امتکلیفی یادگاراز تار و پود و کار
یک مشق پایدار از ذوالجلالی ام
گل روی گل سوار زیباترین بهار
یکبار شاهکار صد بار عالی ام
روزی رسید مردی و جوشی نمود
بر سر همسرش خروشی نمود
همسر بیچاره کمی گوش کرد
گریه آهسته و خاموش کرد
باز ولی دید که هی مرد گفت
پس زن خانه رو به او کرد گفت
گفت فقیرم به من نان بده
تا که به تو خدای رحمان بده
بجای هر سکه بگویم تو را
دو سکه فردا عوض آن بده
گفتم از او خواسته ام دو همسر
ولی بگو یک بده الان بده
ای پیش پرواز کبوتر های زخمی
بابای مفقود الاثر! بابای زخمی !
دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر
پس کی؟ کی از حال و هوای خانه غم پر ؟
تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی
یک قاب چوبی روی دست میخ بودی
توی کتابم هر چه بابا آب می داد
مادر نشانم عکس توی قاب می داد
1)
شعرمن امروز مدیریته
شغل دل افروز مدیریته
جام جهان بین دروغه پسر
جام جهان سوز مدیریته
2)
کشور تو لنگ مدیریته
فتنه ی اون جنگ مدیریته
خوابی که سنگینه و جیب گشاد
هر دو هماهنگ مدیریته
قصه ما قصه ی اون جوون بود
که مدرک لیسانسش رو گرفته
جوونی که نشون به ین نشون بود
دنبال کار به هر کجایی رفته
یک نفر تاجر بود ،تاجر مورد بحث
در علوم ادبی دستی داشت
شعر بازی می کرد- مثل کفتر بازی-
شاعر ما روزی شعر" آزاد"ی گفت
شعر مذکور به دست تاجر واصل شد
تاجر از خواندن شعر عصبانی شد وآن را جر داد
بعد ازآن-با وقار ادبی-پاکت ارزن خود را برداشت
رو به کفترهایش-غرق در سجع ملیح-
اندر اوصاف و مزایای اصالت در شعر،نطق غرایی کرد
(صورت مسئله طولانی شد،می بخشید!)*
مختصر شرح دهید:
۱-صله در شعر چه نقشی دارد؟
۲-بغبغو یعنی چه؟
(لطفا از حاشیه پرهیز کنید.)
و موفق باشید!
جناب بوم نقاشی
باید بگم وقتشه عاشق بکشی
قامت لیلا رو باید تکیه به مجنونش بدی
مهر و صفا بین خلایق بکشی
همه رو صادق بکشی
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان بود
نفس ها ابر و یک شاعر که شعرش وصف زندان بود
زمستان در زمستان بود غبار آلوده مهر و ماه
زمین دلمرده و آهی بلند و آسمان کوتاه
و کوته آسمان غمزده بر ماتمی سنگین می گریید
زمین مرده را در بر گرفته آسمان غمگین می گریید
خبر در کهکشان پیچید:«زمین در آسمان جان داد»
زمین مردار بود، مردار؛ که آمد قاصدک با باد!
چو بر مردار قاصد گفت پیام پاک مزدایی
زمین لرزید و جان بگرفت به فرمان مسیحایی
***
زمین زنده شد و فرمان اجابت گشت و گل رویید
دو چشم آسمان از نو ولی با شوق می بارید
به پاس حرمت عاشق رسیده موعد لیلا
به راه پاک آزادی تمام گلرخان بر پا.
بر این فتح المبین کل، امیر نغمه ها بلبل
به اسم رمز نوروزی به هر معبر شکوفا گل
جناب بوم نقاشی
با احترام باید بگم وقتشه عاشق بکشی
لیلی رو مجنونش کنی عذرای وامق بکشی فرهاد و شیرینش کنی
دنیا رو زیر و رو کنی باغ شقایق بکشی
چه نقشی می خوای بکشی؟
یه وقت نری غم نکشی
عاشق و تنها نذاری بی دم و همدم نکشی
اخمها رو در هم نزنی شادیها رو کم نیاری غصه رو پر رنگ نکنی
برادرت رو نکـُشی بچه ی آدم نکشی‼!
شعله به عالم نکشی
کودکان
با اشاره خندیدند
بر من بی قواره خندیدند
پارگیه کت مرا دیدند
بر کت پاره پاره خندیدند
همانطوری که مادر حدس زد شد
پدر آمد به شهر و نابلد شد
به شهر آمد، بساط واکس واکرد
نشست آنجا که معبر بود، سد شد
امروز اولین یادداشت خودم رو در وبلاگ گروهی حمایت از کودکان
با نام سخاوتمندی یک کودک ثبت و منتشر کردم
امیدوارم وبلاگی باشه (یا بشه) در راستای اهدافی انسان دوستانه شما می تونید از طریق
این لینک به این نوشته دسترسی پیدا کنید