شیر شکارگه

شبی تاریک در طویله ای دور، خر این قصه هم به خانه رسید

ولی تا  در را گشود و داخل شد، سایه ای را میان آخور دید


به هوار آمدش که هوی چخه، برو  بیرون ببینم ای سگ زرد 

این طویله برای سگها نیست،  فهمیدی یا حالیت کنم ولگرد



رو سیاه سایه با خجالت گفت: «شاه بودم که روزمن آشفت

بیشه ام  را ربود چرخ کبود، جبر گفت در طویله باید خفت»


در دل آسمان همان  هنگام گره از  ابر ها کمی وا شد

نوری هم بر طویله تابید و چهره ی سایه نیز پیدا شد 


خر بیچاره تا که او را دید رنگ و رویش پرید و لب خشکید  

نفسش ماند و دست و پا  لرزید روم به دیوار گلاب به روت شا ...ید 


گفت با لکنت و با کمی تاخیر:«ااینکه شیـ ـ ـ ره، خـ ـ ـدای من یک شیر!»

پس از آن سر نهاد بر عرعر، جفتک انداز و رم کنان خر پیر


شیر گفت: «هی خره تلاش نکن، رم مکن، هُشه، اغتشاش نکن

جفتک بی خودی نزن  یابو، کره خر، با تو ام یواش، نکن


آره شیرم ولی شکار شده، دست آموز و جیره خوار شده

بین شلاق و شعله رقصیده، دلقک سیرک روزگار شده


روزی بر لقمه ای طمع  کردم، طعمه بودش و من اسیر شدم

تنگنایی به نام کنج قفس ،  شیره ام را ربود  و پیر  شدم  


مانده از شیر من دم و یالی، چون مترسک تهی و پوشالی

خوک ترسو شدم، به جان الاغ ، جای شیر شکارگه خالی»


پی نوشت: 


قصه را گفت قصه گو اما  حرف افسانه ها و رویا نیست

 طبق آمار سر شماری ها خر زیاد است و شیر پیدا نیست


هم طویله طویل تر شده است هم که آخور کشیده اند همه جا 

با تشکر ز کل مسئولین سیرکی بهتر ز سیرک دنیا نیست