X
تبلیغات
رایتل

داستان یک عاشق

یکی بود هیچکی نبود- زبر این گنبد دوار کبود

خدا که قادر بود ، همه رو خلق نمود و به اینجا که رسید - قصه ای گشت پدید قصه برق امیدی سر دار  را شنوید
تو زمونهای محال - کشور خواب و خیال توی هیچ موقع سال - و به قول اقوال عاشق از راه رسید
پر ز اندوه و عذاب آه سردی بکشید
که جهان گشت خراب که
-          خدا یا چه کنم چون ز دلم سینه جداست ز که پرسم و کجا ، خانه دوست کجاست؟»
-          مگه دیوونه شدی بی خودی ندیده طالبش شدی خونه دوست و بلد نیستی و عاشقش شدی؟
چپ چپک کرد نگاه عاشق خسته ز راه به جوابم آنگاه داد پاسخ که :
-           .... آ ه
سر تکان دادکه :
-           نه ، بخت من گشته سیه شب و روز از غم مه - عمر من رفته تبه ،  یک نظر دیده و یک عمر گرفتار منم گنج نا برده در رنج چنین خار منم
ناگهان باد وزید که صدایش بشنید به خیالات بعید باد آغوش کشید
-          تو نشانی بنما ؛هان به هوا برخیزم گل ز صحرا بکنم ؛ بر سر یارت ریزم
-          من چه گویم به چه سان ، که زبان قاصر ازآن، یار من راست نشان -،  که سر است بر همگان،  یار من بُد بت چین و دو چشمش دو نگین،  رخ او چو پروین  ،  نفسش فروردین ، لب او سرخ تر از خون جگر ، بدنش چون مرمر،  به قَــدَر شمس و قمر  -، سینه اش معدن زر ، خط گیسوش بلند، لب او خال پسند،  که به پایش نرسند ، حوریان هرچه کنند،  آنچنان رخ بنماد که خرابم بنیاد
 عاشق از عشق زیاد عمر خود داد به باد، به دل باد تباه چون بیاورد پناه، باد افتاد به راه عاشقش چون پر کاه ؛ پشت دروازه شهر ، سر هر کوی و گذر، هرکجا یافت اثر، ز بزرگ و مختصر، هرکجا یافت پری ، هر که را می نگری، پشت هر بسته دری، جست از وی خبری، قصه اش گشت دراز ، ....؛ چون عیان آمد راز ، قفل رازش شد باز و حسد شد آغاز؛ عشق بی پرواییست عاشقی رسوائیست؛  حکم او بر قاضیست که چنین فرمانیست:
-          حاکم شهر ، سلام ، عاشقی هست حرام بگذاریدش دام ، مفسد است و بد نام بد ره و بی فرجام ، حکم او شد اعدام والسلام ختم کلام حکم قطعی است تمام
بزدند انجمنی و کمین در چمنی او به راهی شدنی  بزدندش فنی؛

جمعی کلنگش بزنند،  جمعی به ا نگش بزنند، جمعی به چنگش بزدند،  جمعی به سنگش بزنند،  محتتسبان خرقه کشان،  دخترکان سنگ زنان؛  به محتسب گفت:

-          بمان سنگ زنند چو دختران

بلکه نگارم به میان ، بوده از آن سنگپران آه بمان بمان بمان

وای خدا ، خدا ، خدا تا که بگیردم نشان،  سنگ به یارم برسان ، سنگ خورم به خوش خوشان.

چونکه به دارم شده کار ، بنازم آن حکم و قرار،پس همه شهر ز کار و بار، دست کشند موقع دار، به امر خیر سنگسار،  تمام شهر به انتظار؛  وای خدای من نگار، اوست یقین در این شمار به انتظارش مگذار

وای خدا خدا خدا گره بزن حلقه ی دار حرمت مقدمش بدار به چوب دارم بسپار

من چه خوشم موقع داربلکه کشم دیده به یار سر چو به سنگم بِدَرَد تا که نشان خوب زند جمله روند از دو بصر و، او نگرد من نگرم من نگرم او نگرد جان نسپارم به درنگ او زندم چونکه به سنگ من نگرم بدان قشنگ که غم پَرَد از دل تنگ .

زد سرمنرا بشکست ، جان به شکستش شده مست تا سر منرا بشکست من چه خوشم او چه خوشست

عاشق که شد سنگسار
عشقم که شد گناهکار
کلاغه  میگه غار و غار
قصه رو گفتیم انگار